ثمره ی عشق ما امیررضاثمره ی عشق ما امیررضا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مامان عاطفهمامان عاطفه، تا این لحظه: 37 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | نی نی ناز | وبلاگ امیر رضا رحیم زاده| نی نی ناز

نیم سالگیت مبارک نیم وجبی

سلام کوچولوی نازم... ٦ماهگیت مبارک عزیز دل چقدر زود گذشت نفسم.عکساتو از بدو تولدت نگاه میکنم و میبینم چقد بزرگ و خواستنی تر شدی. گل سرخم تو باعث شدی زندگیه شیرینمون شیرینتر از قبل بشه و از خدای مهربونم ممنونم و هزاران بار شکرش میکنم که شما رو به ما هدیه داد. گریه ها ت خنده هات جیغای بنفشت  همه و همه دل میبره. الان که شدی٦ماهه واقعا بزرگیتو احساس میکنم قبلا با ترس میگرفتمت بغل و استرس داشتم ولی الان .........فقط کافیه دستتو بگیرم هزار ماشالله خودت محکم انگشتامو میچسبی و یهو می ایستی. پسرم تموم لحظه هامو سرشار از عشق کردی.دیشب خوابوندمت و نشستم بالای سرت و اشک ریختم ...بله هنو زوده تا مامانیتو بشناسی،تو خواب معصومیتت بیشتر میش...
28 دی 1392

اولین دریا.

      سلام شیرین ترین پسر دنیا.خوبی مامان ... اول از همه باید معذرت خواهی کنم از دوس جونی های وبلاگیت...امتحانام شورو شده و دیگه فعلا نت بی نت!!و آپ بعدی انشالله ٦ماهگیته عشقم و پست بعدیش انشالله بعد از امتحانامه .انشالله بعد امتحانام به همه سر میزنم و از دل دوستای گلت در میارم. از کجا شورو کنم بلا شدی طلا شدی،شیطون که نگو مثه فرفره میچرخی و میخزی جلو..غلت میزنی و تو رو میذارم وسط پذیرایی که خطرش کمتره ولی برا خودت دمر میشی و باز دوباره از رو سینه غلت میزنی به پشت میشی و همین طور میری جلو و یه دفه میبینم از یه گوشه سر دراوردی فسقلیه من شدید مامانی شدی و تا منو میبینی گریه میکنی یعنی بیا ...
25 دی 1392

می می خوردن به سبک 2014

سلام گل باقالیه مامان. امروز برای اولین بار در طول 5ماه و 23روز زندگیت رفتی کلاله ...از گنبد تا کلاله 40دقیقه راهه. چون صبح زود بیدارت کردم تو ماشین خوابت برد و وقتی رسیدیم بیدار شدی اونجا مثه همیشه خیلی اقا بودی و میخندیدی و دلبری میکردی فدات شم. تو ماشین بابایی ازت عکس گرفت: خوب عزیز دلم قراره خاطراتی ک به شما ربط داره رو اینجا بنویسم،راستش من خیلی مراقبتم اینو میگم که یه وقت فک نکنی من مامان بی خیالی ام .خونه صالحه جون یه اتفاقی افتاد که خدا واقعا به شما و من رحم کرد...داشتم لباستو تنت میکردم بلند شدم تا جورابتو بیارم که یه دفعه دیدم دختر دوستم داره میز عسلیه کوچیکو که پایینشم فلزیه میاره سمت شما.......من اینجور مواق...
18 دی 1392

amirreza

 عزیز دل مامان الان شما روی پای بابامحمود هستی و داره برات لالایی میخونه .الهی قربونت بشم که این قدر عاآآآآآآآآآشق بابایی هستی . بابایی خیلی خیلی کمکمه...تو کارای خونه  تو نگهداری شما...واقعا کمکم میکنه.توهم بزرگ شدی باید قدر بابای به این خوبی و مهربونی رو بدونی پسرم کارهایی که انجام میدی : اونقدر به بوووو گفتن ادامه میدی که صورتت پراز اب دهنت میشه!!!!!!!!!پـــــــــر!!!!!اونقد این کارو دوس داری و انجامش میدی که ما خندمون میگیره. موقع شیرخوردن با دو دستت می می رو میگیری و قبلا این کارو فقط با یه دست انجام میدادی...و با کوچک ترین صدا برمیگردی اینقد باید دور و برت آروم باشه تا سیر شیر بشی...حتی با نفس عمیق من ه...
14 دی 1392

چه بر سر مماخت آوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام پسرم،دیروز عصر برا خودت بازی میکردی و من و بابایی هم مشغول نوشیدن چای بودیم که گریه کردی و اومدم بغلت کردم و دیدم مماخت اینجوری شده: اولش خونی هم شده بود خیلی غصه خوردم و اشکم دراومد...منم سریع ناخوناتو اَجی مجی کردم. البته من زود زود ناخوناتو اَجی مجی میکنم ولی زود در میاد. به چی فکر میکنی پسرِ گلم؟ این عکسا هم دیشب ازت گرفته شد،مگه دیگه جا برا نشستن نیس که اپن رو انتخاب کردی؟؟ چه روزهایی رو مابا هم میگذرونیم...یه روز میشه و بزرگ میشی و فقط یه خاطره باقی میمونه،ببین الان برا من 4ماه پیش خاطره شده و لحظه ی فرودت از بهشت.امیررضا میخوام وقتی 25سالت شد،سن الان من این وبلاگو بهت هدیه کنم،و خاطراتتو م...
6 دی 1392

بلا بازیه طلای ما

.: ثمره ی عشق ما امیررضا تا این لحظه ، 5 ماه و 8 روز و ١٠ساعت و ١دقیقه و ١٠ثانیه سن دارد :. سلام پاستیل کوچولوی من. این روزا اصلا وقت پست گذاشتن ندارم و فقط و فقط کارم بازی با شماست. شیطون شدی دیگه و غلت میزنی و میخزی جلو اسباب بازی هاتو میگیری و با حرص میکنی تو دهنت.بس ک نفسی. این روزا مثه قبل غان و غون نمی کنی،نمیدونم چراالبته بووووو و پرتاب آب دهنو داری عاشق غذا خوردنی تا قاشقتو میبینی جیغ میزنی باهوشم.بهت حریره بادوم و فرنی با شیر خودم میدم. صبحا بیدار میشی و سریع دمر میشی و اگه من هنو خواب باشم مشغول بیدار کردن من میشی....با کندن دونه دونه موهام!!!!!و کشیدن مماخم!!! عاشق این شعری البته شعر نیس ولی من ...
3 دی 1392

اواخر 4ماهگی تا ورود به 5ماهگیه پسرم

سلام شیرینم.چهار شنبه 20آذر سه نفره به سمت مشهد حرکت کردیم،خیلی عوض شدی!!!سریه قبل که میخواستیم بریممشهد همش تو ماشین لالا بودی ولی این سری.......همش بیدار و تو بغل من! دور وبرت رو نیگا میکردی و اولین برف عمرت رو هم دیدی,اینجا وقت عکس گذاشتن ندارم.انشالله خونه خودمون عکس میذارم. وقتی رسیدیم سر تو همه با هم دعوا داشتن،الهی دورت بگردم. بابایی جمعه22آذر حرکت کرد ب سمت گنبد،خدا پشت و پناهش،و عصر جمعه هم شما به پشت بودی و برگشتی دمر شدی اینقد همه برات دست زدن.... و سریع ب بابا محمود زنگ زدم و خوش خبری دادم،حالا هم تموم تلاشتو مکینی تابری جلو...البته میچرچی و از جات تکون میخوری ولی نمیری جلو بیشتر ب چپ و راست میری. عزیزم برای دخمل عم...
27 آذر 1392